با سلام خدمت دوستان و همراهان گل
باز دوبار دير خدمدتتون رسيدم و بايد بهانه اي جور کنم که ازم نارحت نشين
حدود دو ماه هست که در حال راه اندازي يه سايت هستم که بعد از پيگيري هاي مداوم و تلاش شبانه روزي تونستم به سرانجامش برسونم و مفتخرم که به اطلاع همه دوستان خوبم برسونم که انجمن گفتگوي سپهر
راه اندازي شد
از خيلي وقت پيش براي اين که بتونم با دوستان خوبم يه ارتباط دو سويه داشته باشم دنبال راه حلي ميگشتم
که به اين نتيجه رسيدم که بهترين راه براي اين کار راه اندازي يه انجمن گفتو است
بر همين اساس دوستان ميتونن از اين به بعد به انجمن قدم رنجه کنن و علاوه بر مطالبي که در اين وبلاگ خدمتشون عرضه ميشده از بسياري مطالب ديگه نيز استفاده کنن و علاوه بر اين با عضويت در انجمن مطالب مورد نظرشون رو هم انتشار بدن
انجمن گفتگوي سپهر داراي بخشهاي زير مي باشد:
1. انجمن عمومي : شامل قوانين و مقررات سايت و قسمتي براي درخواستهاي کاربران در مورد سايت
2. انجمن دوستي و رفاقت : شامل بخش گفتگوي آزاد و دل نوشته ها
3. انجمن کامپيوتر و اينترنت : شامل بخشهاي نرم افزار , اينترنت و شبکه , کتابهاي الکترونيک و سخت افزار
4. انجمن موبايل :شامل بخشهای نرم افزار , کلیپ و رینگتون و بخش سوالات و آموزشهای مربوط به موبایل
5. انجمن فرهنگ وهنر : شامل بخشهای فیلم , موسیقی , عکس , شعر و داستان
6. انجمن مذهبی : شامل بخشهای مسائل اعتقادی , قرآن , مسائل تکلیفی , ائمه اطهار
البته در صورت درخواست دوستان بخشهای جدیدی به انجمن اضافه خواهد شد که این بستگی به تعداد درخواستهای بیشتر برای یک موضوع خاص دارد
خب عزیزان بیشتر از این سرتونو درد نمیارم و ازتون دعوت میکنم برای آشنایی بیشتر با این انجمن و عضویت در اون بر روی لینک زیر کلیک کنید و با ارائه نظرات پر بارتون منو همانگونه که تا به حال یاری کردین باز هم منو از نظراتتون بی نصیب نذارین.
موفق و پیروز باشید.
و من الله توفیق
محمد صادق شهبازي
آسمان تنگ شد و زهر هلاهل باريد
فتنه از لانه ي صهيون و ستم، آغازيد
نامه ي مريم و عيسي و خدا سوزاندند
بذر از کينه زده، گريه و خون روياندند
آن که مي سوخت نه قرآن، سند عيسي بود
آن که مي خنديد اسراييل، آمريکا بود
خبط کرديد! که اين طرح مسيحي ها نيست
چشم اين فتنه به جز دولت امريکا نيست
قلب از فتنه ي صهيون و سيا، خونبارست
اين نه از سوي نصاراست، ز استکبارست
ما که مظلوميم، ما امت احمد هستيم
سر پيمان وفا، صلح محمّد هستيم
خون بريزيد و بسوزيد، نه قرآن، ما را
يا که مصلوب، آن سان که زديد عيسي را
خلق، دانستند، القاعده بازيچه تان
فتنه ي خود زني و حمله، شده شيوه تان
دين ما دين جهاد است ولي با شيطان
مرحمت داريم، با مردم و با محرومان
بغض در سينه، سر قصه ي رشدي باقيست!
اشک و خون و عرق از وضع درون ها حاکي است!
ديده خونبار، گر از سوختن قرآن است
قلب ما زخمي از غزه و پاکستان است
گرچه با فتنه ي تان جبهه ي اصلي گم نيست
با بصيرت ترس از گم شدن مردم نيست
خار در چشم و گلو تيغ درون، چون رهبر
خشم مي آريم از سوخته ي خاکستر
باطل است اين وهم، حق از سرتان خاموش است
آن چه سوزانديد خود زادگه ققنوس است
از پس لانه ي تان مرد به پا مي سازيم
مشعل از سوخته ي حرف خدا مي سازيم
لانه ي فتنه به مردان خدا مي گيريم
قدس را عاقبت از چنگ شما مي گيريم
به نقل از الف
يک رسم عجيب براي ازدواج در مناطقي از کشور مالزی

هيچ چيزي زيباتر از مراسم عروسي و ازدواج نيست. وقتي زوج خوشبختي در جمع دوستان و خانواده، احاطه شده با انواع گلها و غذاهاي لذيذ، اولين روز زندگي خود را جشن ميگيرند. اما براي قبيلههاي جامعه «تيدونگ» در قسمت شمالي بورتئو عروسي عبارت است از اولين روز سفري طاقت فرسا به عميق ترين لايههاي جهنم و بازگشت از آن. در اين روز عروس و داماد براي 72 ساعت حق رفتن به دستشويي را ندارند.
آيين تيدانگي به زوج تازه ازدواج کرده امر ميکند که در خانه شان بمانند و تحت هيچ شرايطي3 روز و 3 شب به دستشويي نروند. براي اين کار چند نفر از اعضاي خانواده شان به عنوان ناظر اين سه روز را در خانه آنها ميمانند و غذا و آب بسيار کمي به آنها داده ميشود. مردم تيدانگ اعتقاد دارند که اين کار عروس و داماد باعث ميشود زندگي طولاني و پر از شادي را تجربه کنند، بچه مرده به دنيا نياورند و نعمت و برکت وارد زندگي شان شود.
حالا وقتي به اين آيين فکر ميکنيم نکته جالبي را در آن ميبينيم. هيچ چيز به اندازه بودن در شرايط سخت دو نفر را براي زندگي پايبند نميکند و به هم نزديک نميکند و هيچ چيز سخت تر از خودداري کردن از رفتن به دستشويي و حمام کردن حدود نصف هفته نيست. وقتيکه اين سه روز سپري شد زن و مرد بيشتر از هرکس ديگري که قبلا ميشناختند به هم نزديک ميشوند، زيرا که آنها مدت زيادي نيست زن و شوهر شده اند و اولين روز زندگي شان در سختي کنار هم بوده اند…. آنها يار شفيق سخت ترين روزهاي زندگي هم هستند.
سلام به تمامی دوستان عزیز خودم
میبینم که تو این روز های گرم تابستون منو فرامش نکردین و با قدمهاتون کلبه حقیرانه منو صفا میدین
از این که منو مورد تفقد قرار میدین و بهم سرمیزنین ممنونم
راستی اگه تو این سر زدنا یه نظری هم بدین بد نیستا لااق دل آدم گرم میشه که یکی این مطالبو میخونه
خب مثل همیشه بی خیال اومده بودم یه سلامی عرض کنم باز شروع کردم به گله گذاری ببخشید
بهتره مطلب امروزم رو بنویسم و رفع زحمت کنم
راستی یه کم طولانی هست ولی به خوندنش می ارزه من که خودم با خوندنش خیلی رفتم تو فکر
تا نظر شما چی باشه
**************************************************************************
قسمتي ار وصيت نامه ادوارد اديش ، يکي از بزرگترين تاجران امريکايي در سن 76 سالگي
من ادوارد اديش هستم که براي شما مي نويسم ، يکي از بزرگترين تاجران امريکايي با سرمايه اي هنگفت و حساب بانکي که گاهي خودم هم در شمردن صفرهاي مقابل ارقامش گيج مي شوم ! داراي شم اقتصادي بسيار بالا که گويا همواره به وجودم وحي مي شود چه چيز را معامله کنم تا بيشترين سود از آن من شود ، البته تنها شانس و هوش نبود من تحصيلات دانشگاهي بالايي هم داشتم که شک ندارم سهم موثري در موفقيتهاي من داشت
==========
يادم هست وقتي بيست ساله بودم خيال مي کردم اگر روزي به يک چهلم سرمايه فعليم برسم خوشبخترين و موفقترين مرد دنيا خواهم بود و عجيب است که حالا با داشتن سرمايه اي چهل برابر بيشتر از آنچه فکر مي کردم باز از اين حس زندگي بخش در وجودم خبري نيست
من در سن 22 سالگي براي اولين بار عاشق شدم . راستش آنوقتها من تنها يک دانشجوي ساده بودم که شغلي و در نتيجه حقوقي هم نداشتم . بعضي وقتها با تمام وجود هوس مي کردم براي دختر موردعلاقه ام هديه اي ارزشمند بگيرم تا عشقم را باور کند و کاش آن روزها کسي بود به من مي گفت که راه ابراز عشق خريد کردن نيست که اگر بود محل ابراز عشق دلباخته ترين عاشق ها ، فروشگاهها مي شد
===========
کسي چيزي نگفت و من چون هرگز نتوانستم هديه اي ارزشمند بگيرم هرگز هم نتوانستم علاقه ام را به آن دختر ابراز کنم و او هم براي هميشه ترکم کرد . روز رفتنش قسم خوردم ديگر تا روزي که ثروتي به دست نياوردم هرگز به دنبال عشقي هم نباشم و بلند هم بر سر قلبم فرياد کشيدم : هيس ، از امروز دگر ساکت باش و عجيب که قلبم تا همين امروز هم ساکت مانده است
...
و زندگي جديد من آغاز شد …
===========
من با تمام جديت شروع به اندوختن سرمايه کردم ، بايد به خودم و تمام آدمها ثابت مي کردم کسي هستم . شايد براي اثبات کسي بودن راههاي ديگري هم بود که نمي دانم چرا آنوقتها به ذهن من نرسيد ...
ديگر حساب روزها و شبها از دستم رفته بود . روزها مي گذشت ، جوانيم دور ميشد و به جايش ثروت قدم به قدم به من نزديکتر مي شد ، راستش من تنها در پي ثروت نبودم ، دلم مي خواست از وراي ثروت به آغوش شهرت هم دست يابم و اينگونه شد ، آنچنان اسم و رسمي پيدا کرده بودم که تمام آدمهاي دوروبرم را وادار به احترام مي کرد و من چه خوش خيال بودم ، خيال مي کردم آنها دارند به من احترام مي گذارند اما دريغ که احترام آنها به چيز ديگري بود .
==========
آن روزها آنقدر سرم شلوغ بود که اصلا وقت نمي کردم در گوشه اي از زنده ماندنم کمي زندگي هم بکنم!
به هر جا مي رسيدم باز راضي نمي شدم بيشتر مي خواستم ، به هر پله که مي رسيدم پله بالاتري هم بود و من بالاترش را مي خواستم و اصلا فراموش کرده بودم اينجا که ايستادم همان بهشت آرزوهاي ديروزم بود کمي در اين بهشت بمانم ، لذتش را ببرم و بعد پله بعدي ، من فقظ شتاب رفتن داشتم حالا قرار بود کي و کجا به چه چيز برسم اين را خودم هم نمي دانستم
=========
اوايل خيلي هم تنها نبودم ، آدمها ي زيادي بودند که دلشان مي خواست به من نزديکتر باشند ، خيلي هاشان براي آنچه که داشتم و يکي دو تا هم تنها براي خودم و افسوس و هزاران افسوس که من آن روزها آنقدر وقت نداشتم که اين يکي دو نفر را از انبوه آدمهايي که احاطه ام کرده بودند پيدايشان کنم ، من هرگز پيدايشان نکردم و آنها هم براي هميشه گم شدند و درست ازروز گم شدن آنها تنهايي با تمام تلخيش بر سويم هجوم آورد .
من روز به روز ميان انبوه آدمها تنها و تنها تر ميشدم و خنده دار و شايد گريه دارش اينجاست هيچ کس از تنهايي من خبر نداشت و شايد خيليها هم زير لب زمزمه مي کردند : خداي من ، اين دگر چه مرد خوشبختيست !
و کاش اينطور بود
==========
وباز روزها گذشت ، آسايش دوش به دوش زندگيم راه مي رفت و هرگز نفهميدم آرامش اين وسط کجا مانده بود ؟
ايام جواني خيال مي کردم ثروت غول چراغ جادوست که اگر بيايد تمام آرزوها را براورده مي کند و من با هزاران جان کندن به دست آوردمش.... اما نمي دانم چرا آرزوها ي مرا براورده نکرد
============
کاش در تمام اين سالها تنها چند روز، تنها چند صبح بهاري پابرهنه روي شنها ي ساحل راه مي رفتم تا غلغلک نرم آن شنهاي خيس روحم را دعوت به آرامش مي کرد
=============
کاش وقتهايي که برف مي آمد من هم گوله اي از برف مي ساختم و يواشکي کسي را نشانه مي گرفتم و بعد از ترس پيدا کردنم تمام راه را بر روي برفها مي دويدم
========
کاش بعضي وقتها بي چتر زير باران راه مي رفتم ، سوت مي زدم ، شعر مي خواندم
========
کاش با احساساتم راحتر از اينها بودم ، وقتهايي که بغضم مي گرفت يک دل سير گريه مي کردم و وقت شاديم قهقهه خنده هايم دنيا را مي گرفت ...
کاش من هم مي توانستم عشقم را در نگاهم بگنجانم و به زبان چشمهايم عشق را مي گفتم
========
کاش چند روزي از عمرم را هم براي دل آدمها زندگي مي کردم ، بيشتر گوش مي کردم ، بهتر نگاهشان مي کردم
شايد باورتان نشود ، من هنوز هم نمي دانم چگونه مي شود ابراز عشق کرد ، حتي نمي دانم عشق چيست ، چه حسييست تنها مي دانم عشق نعمت باشکوهي بود که اگر درون قلبم بود من بهتر از اينها زندگي مي کردم ، بهتر از اينها مي مردم
========
من تنها مي دانم عشق حس عجيبيست که آدمها را بزرگتر مي کند . درست است که مي گويند با عشق قلب سريعتر مي زند ، رنگ آدم بي هوا مي پرد ، حس از دست و پاي آدم مي رود اما همانها مي گويند عشق اعجاز زندگيست ، کاش من هم از اين معجزه چيزي مي فهميدم
========
کاش همين حالا يکي بيايد تمام ثروت مرا بردارد و به جايش آرام حتي شده به دروغ ! درون گوشم زمزمه کند دوستم دارد ،
کاش يکي بيايد و در اين تنهايي پر از مرگ مرا از تنهايي و تنهايي را از من نجات دهد ، بيايد و به من بگويد که روزي مرا دوست داشته است ، بگويد بعد از مرگ همواره به خاطرش خواهم ماند ، بگويد وقتي تو نباشي چيزي از اين زندگي ، چيزي از اين دنيا ، از اين روزها کم مي شود
====
راستي من کجاي دنيا بودم ؟
آهاي آدمها ، کسي مرا يادش هست ؟؟؟
اگر هست تو را به خدا يکي بيايد و در اين دقايق پر از تنهايي به من بگويد که مرا دوست داشته است ...
=========================
پيش از آنكه واپسين نفس را برآرم
پيش از آنكه پرده فروافتد
پيش از پژمردن آخرين گل
برآنم كه زندگي كنم
عشق بورزم
برآنم كه باشم، در اين جهان ظلماني
در اين روزگار سرشار از فجايع
در اين دنياي پر از كينه
نزد كساني كه نيازمند مناند
كساني كه ستايش انگيزند
تا دريابم، شگفتي كنم
بازشناسم، كهام؟
كه ميتوانم باشم؟
كه ميخواهم باشم؟
تا روزها بيثمر نماند
ساعتها جان يابد
لحظهها گرانبار شود
هنگامي كه ميخندم
هنگامي كه ميگريم
هنگامي كه لب فرو ميبندم.
***
در سفرم به سوي تو
به سوي خودم
كه راهي است ناشناخته،
پُرخار ، ناهموار
راهي كه باري در آن گام ميگذارم
كه قدم نهادهام و سر بازگشت ندارم
***
بيآنكه ديده باشم شكوفايي گلها را
بيآنكه شنيده باشم خروش رودها را
بيآنكه به شگفت درآيم از زيبايي حيات
اكنون ميتوانم به راه افتم
اكنون ميتوانم بگويم كه زندگي كردهام
این مطلب هم برا اونایی که مطالب طنز دوست دارن
--------------------------------------------------------------
پسربچه صبح از پله ها اومد پائين و ازمادربزرگش پرسيد : " بابا ماما هنوز از خواب بيدار نشدند ؟ "
- نه عزيز دلبندم. بيا صبحونه ات رو آماده کردم ، زود باش بخورش تا مدرسه ات دير نشده
پسرک يک خنده شيطنت آميزي زد و بدون اينکه چيزي بگه سريع رفت آشپزخونه و صبحونه اش رو تموم کرد و پس از مسواک زدن دندونهاش ، کيفش رو برداشت و پريد دم در تا سوار سرويس بشه
ظهر شد . زنگ در به صدا در اومد . مادر بزرگ در رو باز کرد . پسره بود که از مدرسه برميگشت . يه سلامي داد و بازم پرسيد : " بالاخره مامان و بابا بيدار شدند ؟ "
مادربزرگ گفت : " نه عزيزم ، حتما خيلي خسته بودند . فکر کنم الانه پا ميشن ميان . حالا بيا تو ناهارت رو بخور تا از دهن نيفتاده "
پسرک بازم اون لبخند شيطنت آميز رو زد و داخل شد . ناهارش رو خورد و رفت تو اطاقش تا مشقهاشو بنويسه و کمي هم استراحت کنه
بعد از ظهر بود که پسره اومد پيش مادربزرگش و ازش پرسيد : " بابا مامان هنوزهم نيومدند ؟ "
مادربزرگ که داشت يواش يواش نگران ميشد گفت : " نه ؟ "
پسرک اينبار ديگه نتونست جلو خودش رو بگيره و زد زير خنده
مادربزرگ عصباني شد و سرش قرياد کشيد : " تو چت شده ؟ چرا هر بار که اينو ميپرسي ، ميخندي ؟ "
بچه جواب داد : " شب دير خيلي وقت بو دو منم داشت خوابم ميبرد که يهو ديدم بابا اومده تو اطاقم و دنبال يه چيزي گشت "
- خوب دنبال چي ميگشت ؟
پسره ادامه داد : " بابا گفتش کف پاش ترک برداشته واسه همين دنبال کرم نرم کننده و مرطوب کننده ميگرده ! "

- بعدش چي شد ؟
پسرک در حاليکه که چشمهاش برق عجيبي ميزد گفت : " هيچي مامان بزرگ، چون اطاق تاريک بود ، به جاي کرم ، اشتباهي تيوب چسب فوري رو بهش دادم ! "
* * *
از اونجائي اين ماجرا داراي ابعاد گسترده ايه ، لذا نتايج زيادي رو در برخواهد داشت که به جهت رعايت حال ، به چند مورد اشاره ميکنيم:
اول : ابزار و ادوات بهداشتي دو دسته اند : يا عموميند يا شخصي و بهتره هرکدوم ، جاي خودش استفاده بشه
دوم : در صورت بروز هرگونه عارضه يا بيماري ، خوبه که به متخصصان و کارشناساني که واسه همون کار خبره اند ، مراجعه کرده و ازاستعمال دارو بصورت سرخود ، جدا خودداري بشه
دختري از پسري پرسيد : آيا من نيز چون ماه زيبايم ؟
پسر گفت : نه ، نيستي
دختر با نگاهي مضطرب پرسيد : آيا حاضري تکه اي از قلبت را تا ابد به من بدهي ؟
پسر خنديد و گفت : نه ، نميدهم
دختر با گريه پرسيد : آيا در هنگام جدايي گريه خواهي کرد ؟
پسر دوباره گفت : نه ، نميکنم
دختر با دلي شکسته از جا بلند شد در حالي که قطره هاي الماس اشک چشمانش را نوازش ميکرد 
![]()
پسر اما دست دختر را گرفت ، در چشمانش خيره شد و گفت :
تو به انداره ي ماه زيبا نيستي بلکه بسيار زيباتر از آن هستي
من تمام قلبم را تا ابد به تو خواهم داد نه تکه اي کوچک از آن را
و اگر از من جدا شوي من گريه نخواهم کرد بلکه خواهم مرد

همسر دوک کاونتري انگليس زني خيلي محبوب و محترم بود. وقتي ظلم شوهر و ماليات سنگيني که باعث بدبختي مردم شده بود،را مشاهده کرد . اصرار زيادي کرد به شوهرش که ماليات رو کم کنه ولي شوهرش از اين کار سرباز مي زد. بالاخره شوهرش يه شرط گذاشت، گفت اگر برهنه دور تا دور شهر بگردي من ماليات رو کم مي کنم . گوديوا قبول مي کنه، خبرش در شهر مي پيچد، گوديوا سوار يک اسب در حالي که همه ي پوشش بدنش موهاي ريخته شده روي سينه اش بود در شهر چرخيد، ولي مردم شهر به احترامش اون روز، هيچکدوم از خانه بيرون نيامدند و تمام درها و پنجره ها رو هم بستند.در تاريخ انگليس و کاونتري بانو گوديوا به عنوان يک زن نجيب و شريف جايگاه بالايي داره و مجسمه اش در کاونتري ساخته شده است....
هيج مانعي در دنيا وجود ندارد!
پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود .تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد
پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي
دوستدار تو پدر

پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان
کرده ام
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند
پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم
نتیجه اخلاقی:
هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام کاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد
مانع ذهن است ، نه اينکه شما يا يک فرد کجا هستيد

ژاپني ها عاشق ماهي تازه هستند. اما آب هاي اطراف ژاپن سال هاست که ماهي تازه ندارد. بنابر اين براي غذا رساندن به جمعيت ژاپن قايق
هاي ماهي گيري، بزرگتر شدند و مسافت هاي دورتري را پيمودند. ماهيگيران هر چه مسافت طولاني تري را طي مي کردند به همان ميزان
آوردن ماهي تازه بيشتر طول مي کشيد.
اگر بازگشت بيش از چند روز طول مي کشيد ماهي ها، ديگر تازه نبودند و ژاپني ها مزه اين ماهي را دوست نداشتند.
براي حل اين مسئله،شرکت هاي ماهيگيري فريزرهايي در قايق هايشان تعبيه کردند. آن ها ماهي ها را مي گرفتند آن ها را روي دريا منجمد مي
کردند. فريزرها اين امکان را براي قايق ها و ماهي گيران ايجاد کردند که دورتر بروند و مدت زمان طولاني تري را روي آب بمانند.
اما ژاپني ها مزه ماهي تازه و منجمد را متوجه مي شدند و مزه ماهي يخ زده را دوست نداشتند. بنابر اين شرکت هاي ماهيگيري مخزن هايي را
در قايق ها کار گذاشتند و ماهي را در مخازن آب نگهداري مي کردند. ماهي ها پس از کمي تقلا آرام مي شدند و حرکت نمي کردند. آنها خسته و
بي رمق ، اما زنده بودند

متاسفانه ژاپني ها مزه ماهي تازه را نسبت به ماهي بي حال و تنبل ترجيح مي دادند. زيرا ماهي ها روزها حرکت نکرده و مزه ماهي تازه را از
دست داده بودند.
باز ژاپني ها مزه ماهي تازه را نسبت به ماهي بي حال و تنبل ترجيح مي دادند. پس شرکت هاي ماهيگيري به گونه اي بايد اين مسئله را حل مي
کردند.
آنها چطور مي توانستند ماهي تازه بگيرند؟:"
منافع و مزيتهاي رقابت
چطور ژاپني ها ماهي ها را تازه نگه مي دارند؟
براي نگه داشتن ماهي تازه شرکت هاي ماهيگيري ژاپن هنوز هم از مخازن نگهداري ماهي در قايق ها استفاده مي کنند اما حالا آن ها يک کوسه
کوچک به داخل هر مخزن مي اندازند.
کوسه جندتايي ماهي مي خورد اما بيشتر ماهي ها با وضعيتي بسيار سر زنده به مقصد مي رسند. زيرا ماهي ها تلاش کردند
نتیجه:
- به جاي دوري جستن از مشکلات به ميان آن ها شيرجه بزنيد .
- از بازي لذت ببريد.
- اگر مشکلات و تلاش هايتان بيش از حد بزرگ و بيشمار هستند تسليم نشويد ، ضعف شما را خسته مي کند به جاي آن مشکل را تشخيص دهيد
.
- عزم بيشتر و دانش بيشتر داشته و کمک بيشتري دريافت کنيد.
- اگر به اهدافتان دست يافتيد ، اهداف بزرگتري را براي خود تعيين کنيد .
- زماني که نيازهاي خود و خانواده تان را برطرف کرديد براي حل اهداف گروه ، جامعه و حتي نوع بشر اقدام کنيد .
- پس از کسب موفقيت آرام نگيريد ، شما مهارتهايي را داريد که مي توانيد با آن تغييرات و تفاوتهايي را در دنيا ايجاد کنيد .
- در مخزن زندگيتان کوسه اي بيندازيد و ببينيد که واقعاً چقدر مي توانيد دورتر برويد شنا کنيد.
سلام به همه دوستان گلم
باز دوباره مجبورم عذرخواهي کنم به خاطر ديراومدنم
نميدونم چه سريه که هر موقع تصميم ميگيرم مرتب بيام و وبلاگم رو زود به زود
به روز کنم یه مشکلی پیش میاد
اگه بگم کامپیوترم خراب شده بود که باور نمیکنین و میگین داره بهانه میاره
اصلا ولش کن بی خیال بهتره مطلبم رو بزارم و رفع زحمت کنم
پس اینم شما و اینم مطلب امروز
ازدواج
پسر جوان و زيبارويي بود که فکر مي کرد بايد با زيباترين دختر جهان ازدواج کند.
اوفکر مي کرد به اين ترتيب بچه هايش زيباترين بچه هاي روي زمين مي شوند.
پسر مدتي بااين فکر در جستجوي همسر يکتايي براي خودش گشت.
طولي نکشيد که پسر با پيرمردي آشنا شد که سه دختر باهوش و زيبا داشت.
پسر ازپيرمرد درخواست کرد که با يکي از دخترانش آشنا شود.
پيرمرد جواب داد: هيچ يک ازدخترانم ازدواج نکرده اند و با هر کدام که مي خواهيد آشنا شويد.
پسر خوشحال شد. دختر بزرگ پيرمرد را پسنديد و باهم آشنا شدند.
چند هفته بعد، پسرپيش پيرمرد رفت و با مِن و مِن گفت: آقا، دخترتان خيلي زيبا است، اما يک عيب کوچکدارد. متوجه
نشديد؟! دخترتان کمي چاق است.
پيرمرد حرفش را تاييد کرد و آشنايي با دختر دومش را به پسر پيشنهاد داد.
پسر بادختر دوم پيرمرد آشنا شد و به زودي با يکديگر قرار ملاقات گذاشتند.
اما چند هفته بعد پسر دوباره پيش پيرمرد رفت و گفت: دختر شما خيلي خوب است.
امابه نظرم يک عيب کوچک دارد. متوجه نشديد؟! دخترتان کمي لوچ است.
پيرمرد حرف او را تاييد کرد و آشنايي با دختر سومش را به پسر پيشنهاد کرد.
به زودي پسر با دختر سوم پيرمرد دوست شد و با هم به تفريح رفتند.
يک هفته بعد پسر پيش پيرمرد رفت و با هيجان گفت: دختر شما مثل يشمِ بي لک است.
همان کسي است که دنبالش مي گشتم. اگر اجازه دهيد، به رويايم برسم و با دختر سوم تان ازدواج کنم!
چندي بعد پسر با دختر سوم پيرمرد ازدواج کرد. چند ماه بعد همسرش دختري به دنياآورد.
اما وقتي که پسر صورت بچه را ديد، از وحشت در جايش ميخکوب شد.
اين زشت ترين بچه اي بود که به عمرش مي ديد. پسر بسيار غمگين شد و پيش پدر همسرش رفت و
با گِله گفت: چرا با اين که هر دوي ما اين قدر زيبا و خوش اندام هستيم، ولي بچه ما به اين زشتي است؟
پيرمرد جواب داد: دختر سوم من قبلا دختر بسيار خوبي بود.
اما او هم يک عيب کوچکداشت. متوجه نشدي؟!
او قبل از آشنا شدن با تو حامله بود!!!
همگان را براي مدتي و برخي را براي هميشه مي توان فريفت
اما همگان را براي هميشه هرگز
مواظب باشيد فريب نخوريد
در انتخاب ملاکهاي ازدواج دقت کنيد.

باشگاه دوستی سپهر راه اندازی شد